...راز و نیاز
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی دوستدار تو پدر پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام ۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید. گردآوری: مجله آنلاین روزِ شادی گفتم: نا اميدم. فرمود: لَا تَقْنَطُوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (الزمر/53) از لطف و مرحمت خدا مأيوس و نااميد نگرديد. قطعاً خداوند همه گناهان را ميآمرزد. چرا كه او بسيار آمرزگار و بس مهربان است. گفتم: كسي خبر ندارد بر دل و درون من چه ميگذرد. فرمود: أَنَّ اللّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ وَأَنَّهُ إِلَيْهِ تُحْشَرُونَ (الانفال/24) و بدانيد كه خداوند ميان انسان و دل او جدائي مياندازد، و بدانيد كه همگان در پيشگاه خداي سبحان گرد آورده ميشويد. گفتم: غير از تو كسي را ندارم. فرمود: نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ (ق/16) ما از شاهرگ گردن بدو نزديكتريم. گفتم: احساس ميكنم من را فراموش كردي. فرمود: فَاذْكُرُونِي أَذْكُرْكُمْ وَاشْكُرُواْ لِي وَلاَ تَكْفُرُونِ (البقره/152) پس مرا ياد كنيد تا من نيز شما را ياد كنم و از من سپاسگزاري كنيد و از من ناسپاسي مكنيد. گفتم: كي به آرامش ابدي دست مييابم؟ فرمود: وَمَا يُدْرِيكَ لَعَلَّ السَّاعَةَ تَكُونُ قَرِيباً (الاحزاب/63) تو چه ميداني، شايد هم فرا رسيدن قيامت نزديك باشد. گفتم: تو بزرگي براي تو نزديك است، من حقيرم براي من بسيار دور است، تا آن زمان چكار كنم؟ فرمود: وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ وَاصْبِرْ حَتَّىَ يَحْكُمَ اللّهُ وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ(109/يونس) از آنچه بر تو وحي ميشود، پيروي كن و شكيبا باش تا خداوند (ميان تو و ديگران) داوري ميكند (و فرمان خود را صادر مينمايد) و او بهترين داوران است. گفتم: تو صبوري، تو پروردگاري، من بنده توأم و كم حوصله هستم، كارها را برايم زودتر انجام بده! فرمود: عَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئاً وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئاً وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ (البقره/216) چه بسا چيزي را دوست نميداريد و آن چيز براي شما نيك باشد، و چه بسا چيزي را دوست داشته باشيد و آن چيز براي شما بد باشد، و خدا (به رموز كارها آشنا است و از جمله مصلحت شما را) ميداند و شما (از اسرار امور بيخبريد و مصلحت خود را چنان كه شايد و بايد) نميدانيد . گفتم: من بندهي توام، در برابر تو ناتوان و ذليلم،چرا من را مشمول رحمت خودت قرار نميدهي؟ فرمود: إِنَّ اللّهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَّحِيمٌ (البقره/143) بيگمان خدا نسبت به مردم بس رؤوف و مهربان است. گفتم: دل تنگم... فرمود: بِفَضْلِ اللّهِ وَبِرَحْمَتِهِ فَبِذَلِكَ فَلْيَفْرَحُواْ هُوَ خَيْرٌ مِّمَّا يَجْمَعُونَ(يونس/58) به فضل و رحمت خدا - به همين (نه چيز ديگري) - بايد مردمان شادمان شوند. اين بهتر از چيزهائي است كه (از حطام دنيا) گرد ميآورند (و روي همديگر ميگذارند). گفتم: توكلت علي الله. فرمود: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَوَكِّلِينَ (آل عمران/159) خدا توكّلكنندگان را دوست ميدارد. گفتم: خدايا تو را سپاس. فرمود: وَمِنَ النَّاسِ مَن يَعْبُدُ اللَّهَ عَلَى حَرْفٍ فَإِنْ أَصَابَهُ خَيْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَإِنْ أَصَابَتْهُ فِتْنَةٌ انقَلَبَ عَلَى وَجْهِهِ خَسِرَ الدُّنْيَا وَالْآخِرَةَ ذَلِكَ هُوَ الْخُسْرَانُ الْمُبِينُ (الحج/11) گفتم: خيلي احساس تنهايي ميكنم... فرمود: ... فَإِنِّي قَرِيبٌ (البقره/186) ... من نزديكم. گفتم: تو هميشه نزديكي، ولي من دورم، ايكاش ميشد بيشتر به تو نزديك شوم. فرمود: وَاذْكُر رَّبَّكَ فِي نَفْسِكَ تَضَرُّعاً وَخِيفَةً وَدُونَ الْجَهْرِ مِنَ الْقَوْلِ بِالْغُدُوِّ وَالآصَالِ وَلاَ تَكُن مِّنَ الْغَافِلِينَ (الاعراف/205) پروردگارت را در دل خود، با فروتني (در برابر خدا) و هراس (از او) و آهسته و آرام، صبحگاهان و شامگاهان ياد كن، و از زمره غافلان مباش. گفتم: اين هم نياز به توانايي دارد. فرمود: أَلَا تُحِبُّونَ أَن يَغْفِرَ اللَّهُ لَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ (النور/22) مگر دوست نميداريد كه خداوند شما را بيامرزد؟ و خدا آمرزگار و مهربان است. گفتم: بي گمان دوست دارم من را ببخشي. فرمود: وَاسْتَغْفِرُواْ رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُواْ إِلَيْهِ إِنَّ رَبِّي رَحِيمٌ وَدُودٌ (هود/90) از پروردگارتان آمرزش (گناهان خود را) بخواهيد و بعد (از هر گناه و لغزشي كه در زندگي مرتكب ميشويد پشيمان شويد و) به سوي او برگرديد. بيگمان پروردگار من بسيار مهربان (در حق بندگان پشيمان و) دوستدار (مؤمنان توبهكار) است . گفتم: با آن همه گناه و عصيان، چكار ميتوانم بكنم؟ فرمود: أَلَمْ يَعْلَمُواْ أَنَّ اللّهَ هُوَ يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبَادِهِ وَيَأْخُذُ الصَّدَقَاتِ وَأَنَّ اللّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (التوبه/104) گفتم: ديگر رو ندارم دوباره توبه كنم، زيرا پيشتر نيز توبه كردهام، ولي مجدداً به سوي گناه برگشتهام. فرمود: ...اللَّهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ . غَافِرِ الذَّنبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ ...(غافر/2-3) ...خدا چيره و آگاه است. يزداني كه بخشنده گناه، پذيرنده توبه است. گفتم: با اين همه گناه، براي كدام يك از گناهانم توبه كنم؟ فرمود: إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ (الزمر/53) قطعاً خداوند همه گناهان را ميآمرزد. چرا كه او بسيار آمرزگار و بس مهربان است. گفتم: دوباره روي به درگاهت بياورم، من را ميامرزي؟ فرمود: وَمَن يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلاَّ اللّهُ(آل عمران/135) و بجز خدا كيست كه گناهان را بيامرزد؟ گفتم: نمي دانم چرا هرگاه اين آيه را مي شنوم شرمنده مي شوم، آتش مي گيرم و ذوب مي گردم، خدايا توبه ميكنم... فرمود: إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ وَيُحِبُّ الْمُتَطَهِّرِينَ (البقره/222) بيگمان خداوند توبهكاران و پاكان را دوست ميدارد. ناگهان گفتم: الهي و ربي من لي غيرك خدايا من غير از تو چه كسي را دارم. فرمود: أَلَيْسَ اللَّهُ بِكَافٍ عَبْدَهُ... (الزمر/36) آيا خداوند براي (حفاظت و حمايت از) بندهاش كافي نيست؟ گفتم: در برابر اين همه مهربانيات چه کاري مي توانم انجام بدهم؟ فرمود: يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْراً كَثِيراً / وَسَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلاً/ هُوَ الَّذِي يُصَلِّي عَلَيْكُمْ وَمَلَائِكَتُهُ لِيُخْرِجَكُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ وَكَانَ بِالْمُؤْمِنِينَ رَحِيماً. (الاحزاب/41-43) اي مؤمنان! بسيار خداي را ياد كنيد (و هرگز او را فراموش ننمائيد). و بامدادان و شامگاهان (و در همه وقت و آن) به تسبيح و تقديس او بپردازيد. او كسي است كه به شما عنايت و مرحمت ميكند، و فرشتگانش براي شما تقاضاي بخشش و آمرزش مينمايند، تا يزدان (جهان در پرتو الطاف خود و دعاي فرشتگان) شما را از تاريكي هاي (كفر و ضلالت) بيرون آورد و به نور (ايمان و هدايت) برساند. چرا كه او پيوسته نسبت به مؤمنان مهربان بوده است. حرف با خدا دل به کف در جستجوی دلبری دلدار تر یار یارانی و کو از من کسی بی یار تر از شراب جود و احسان و عطایت می شود مست تر، دیوانه تر، آواره تر، بی عار تر حال خود می بینم و گویا نمی باشد ز من خسته تر، غمدیده تر، رنجیده تر، بیمار تر گر تزرع کردن از ترس عذابت کار نیست بین بیکاران نمی بینم ز خود بیکار تر اعتکافم را ببین و اعترافم گوش کن نیست از من پست تر، بی آبرو تر، خار تر دهر را گشتم به چشم دل ولی پیدا نشد از تو بهتر، مهربان تر، یار تر، غفار تر بر صندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی پشمی به تن داشت و چای مینوشید؛ بی خیال.فنجان چای اما از خاطره پر بود و انگار حکایت می کرد از مزرعه چای و دختر چایکار و حکایت می کرد از لبخندش،که چه نمکین بود و چشم هایش که چه برقی می زد و دستهایش که چه خسته بود و دامنش که چه قدر گل داشت. چای خوش طعم بود. پس حتما آن دختر چایکار عاشق بوده و آن که عاشق است، دلشوره دارد و آن که دلشوره دارد دعا می کند و آنکه دعا می کند حتما خدایی دارد پس دختر چایکار خدایی داشت . و آن روستای دور و آن چوپان که هر گرگ و میش و هر خروس خوان راهی می شد. و تنها بود و چشم می دوخت به دور دست ها و نی می زد و سوز دل داشت . و آن که عاشق است،دعا می کند و آن که دعا می کند حتما خدایی دارد پس چوپان خدایی داشت . آورد و نجار،درخت را و درخت دهقان را و دهقان همان بود که سالهای سال نهال کوچک را آب داد و کود داد و هرس کرد و پیوند زد.و دل به هر جوانه بست و دل به هر برگ کوچک.و آنکه می کارد و دل می بندد و پیوند می زند،امیدوار است و آن که امید دارد،حتما عاشق است و آن که عاشق است،دعا می کند و آن که دعا می کند حتماخدایی دارد پس دهقان خدایی داشت . گفت:حال که دختر چایکار و چوپان جوان و دهقان پیر خدایی دارند،پس برای من هم خدایی است . چای هم به خدا راهی است... عرفان نظر آهاری آقا نگاهت جای آهوهاست می دانم! دستان پاكت مثل من تنهاست می دانم! آقا دلت در هیچ ظرفی جا نمی گیرد جای دل تو وسعت دریاست می دانم! برگشتنت در قلبهای مرده ی مردم همرنگ طوفانی ترین دریاست می دانم! آقا اگر تو بر نمی گردی دلیل آن در چشمهای پرگناه ماست می دانم! جای سرانگشتان پر نورت در این ظلمت مانند رد ، بر شنهاست می دانم! در باور كوتاه این مردم نمی گنجی وقتی بیایی اول دعواست می دانم! ای كاش برگردی كه بعد از این همه دوری یكباره حس بودنت زیباست می دانم! كی باز می گردی ؟! برایم بودن با تو زیباترین آرامش دنیاست می دانم! تو باز می گردی اگر امروز نه! فردا از آتشی كه در دلم بر پاست می دانم! ما دو پیاله ایم که لبریز باده ایم علی اکبر لطیفیان دیدی آخر حب دنیا دست و پایم را گرفت رفته رفته دل ربود از من خدایم را گرفت چشمه ی اشکم نمی جوشد چرا علت زچیست من چه کردم که خدا حال بکایم را گرفت من به دنبال اجابت ها که نه اما چرا لذت گوشه نشینی و دعایم را گرفت بازی دنیاست اگر بی درد و غم بار آمدم و چه بد شد این دل درد آشنایم را گرفت روزگاری آرزوی من شهادت بود و بس بعد آن دوران ، زمان، حال و هوایم را گرفت در میان قلب خود هر روز زائر می شدم آه ، شیطان رخنه کرد و کربلایم را گرفت من بدی کردم ، زمین خوردم ، ولی ارباب بود که میان روضه هایش دست هایم را گرفت یاسر مسافر گفتم:خدای من دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم،سر سنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟ گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی، من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟..
گفت: عزیزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟ گفت: بارها صدایت کردم، آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی، توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟ گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی، بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی. آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟ گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر، من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگرنه همان بار اول شفایت می دادم. گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت برگرفته ازwww.davoodonline.com خدایا! من کلی دعای مستجاب نشده دارم. چرا همه د عاهایم را مستجاب نمی کنی؟
ژاکت پشمی گرم بود و او از گرمای ژاکت تا گرمای آغل رفت و تا گوسفندان
و آن که سوز دل دارد و نی می زند و چشم می دوزد و تنهاست،حتما عاشق است
دست بر دسته صندلی اش گذاشت.دست بر حافظه چوب و وچوب،نجار را به یاد
و او که برصندلی چوبی نشسته بود و ژاکتی به تن داشت و چای می نوشید،با خود
و چه لحظه ای بود آن لحظه که دانست از صندلی چوبی و ژاکت پشمی و فنجان
من اما هنوز اول قصهام؛قصه همان دلي كه روي اولين پله مانده است، دلي كه از بالا بلندي واهمه دارد، از افتادن.
پايين پاي نردبانت چقدر دل افتاده است!
دست دلم را ميگيري؟ مواظبي كه نيفتد؟
من هنوز اول قصهام؛ قصه هزار راه و يك نشاني.
نشانيت را اما گم كردهام. باد وزيد و نشانيات را بُرد.
نشانيات را دوباره به من ميدهي؟ با يك چراغ و يك ستاره قطبي؟
من هنوز اول قصهام. قصه پيله و پروانه، كسي پيله بافتن را يادم نداده است. به من ميگويي پيلهام را چطوري ببافم؟
پروانگي را يادم ميدهي؟
دو بال ناتمام و يك آسمان
من هنوز اول قصهام. قصه...
این دو پیاله را به ملک هم نداده ایم
تا وقت می کنیم حسینیه می رویم
ما سالهاست شیعه گریان جاده ایم
با هر سلام صبح به آقای بی کفن
انگار روبروی حرم ایستاده ایم
با رعیتی خانه ارباب با وفا
احساس می کنیم که ارباب زاده ایم
شکر خدا که نان شب ما حسین شد
ممنون لطف مادر این خانواده ایم
بال ملائکه است که ما را می آورد
یعنی سواره ایم اگر پیاده ایم
داریم با "حسین، حسین" پیر می شویم
خوشحال از این جوانی از دست داده ایم
شاید تقصیر من است که زیاد دعا نمی کنم و آن قدرها که لازم است صدایت نمی زنم. راستش، گاهی شیطان می آید وسط دعاهایم و توی دلم را خالی می کند. آن وقت من نا امید می شوم و می گویم اصلاً این دعا کردن چه فایده ای دارد؟ خدا که جواب مرا نمی دهد.
اما وقتی به دعاهای قبلی ام فکر می کنم، می بینم چقدر خوب شد که خیلی هایش را مستجاب نکردی. اصلاً چقدر خوب است که تو همه دعاها را مستجاب نمی کنی.
راستی اگر قرار بود تو همه دعاهای آدمهای روی زمین را مستجاب کنی، حتماً دنیا زیر و رو می شد.
خدایا، دلم می خواهد شرطی بین خودمان بگذاریم. شرطمان این باشد که من دعا کنم و تو از بین آنها انتخاب کنی، هرکدامشان را که فکر می کنی برایم خوب نیست، بگذاری کنار.
آیا شده است که شب و روز دعا کنی و چیزی را با اصرار از خدا بخواهی، اما خدا دعایت را مستجاب نکند، ولی بعد از مدتی به این نتیجه برسی که چقدر خوب شد دعایت مستجاب نشد؟
اگر چنین تجربه ای داری، ماجرای آن دعا و اتفاقهای بعدی را برای خدا بنویس.
(عرفان نظرآهاری)
| Design By : Night Skin |


